نوروز؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!! | ||||
| ۱ــ سلام
۲ــ تا حالا شده که احساس کنی احمق ترین آدم روی زمینی؟ تا حالا شده در مورد یه نفر زود قضاوت کنی و بعد اون قدر شرمنده بشی که حتی روت نشه آب شی بری تو زمین؟ تا حالا شده دلت بخواد بری یه جای خلوت و داد بزنی :ای خدا چرا من اینقدر خنگم؟ تا حالا جواب حماقتت رو با محبت دادن؟ تا حالا شده پیش خوت فکر کنی که کلی آدم شناسی و اون وقت بفهمی که کسی رو که این همه بهت نزدیک بوده نشناختی؟ ۳ــ اگه جوابتون مثبته بگین من باید چه خاکی تو سرم بریزم؟ ۴ــ چیز زیادی تا نوروز نموده ولی حتی حوصله نوروز رو هم ندارم .ملت چه حوصله ای دارن ؟این همه شور و شوق واسه چیه؟کاش منم اندازه اونا خوش بودم ۵ــ میدونم که نوشته هامو نمی خونه اما میخوام یه چیزی واسش بنویسم که میدونم خیلی خیلی دوسش داره: در شب هجرت مرا پروانه وصلی فرست... اینو توی دفترم واسم نوشته صفحه ی قبلش هم واسم نوشته: آی کیو=جلبک اینها رو توی تاکسی نوشت کلی راننده تاکسی رو اسکل کردیم چقدر اون روز خندیدیم حیف که قدر اون روزا رو ندونستم ۶ــ سال خوبی داشته باشین هم شما هم اونیکه من درست نشناختمش
| ||||
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
باران | ||||
قطره های باران به شیشه می کوبند چشم های من بر کاغذ هر چه برایت می نویسم باران لعنتی چشم هایم پاک می کند
پ.ن:می دونم که متن فوق هیچ ربطی به عکس فوق تر نداره چون ازش خوشم اومده بود گذاشتمش توی این پست
پ.ن۲:آقا رامین چرا نظرات من تو وبلاگ شما درج نمی شه؟ | ||||
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
مسافر | ||||
|
فردا اگر، مسافر من،دستان سایه آلود شب زودتر از فرجام جاده ها راه بر چشمانت بست دل به نگاه روشن مهتاب نبند،روشنایی چشمانم را به قربانی نگاهت خواهم آورد... با پلکی بیدار می خوابم و با چشمی ناامید نگاه می کنم،تا فردا لب شکفتن لاله مرگ چشمانم را با دستمال خیس حسرت ببندی.
پ.ن ۱:خداوندا آرامش عطا کن تا بپذیرم آن چه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامتی عطا کن تا تغییر دهم آن چه را که می توانم و دانش که تفاوت این دو را بدانم. پ.ن ۲:قیصر امین پور هم رفت،روحش شاد...
| ||||
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
چند قطره اشک... | ||||
| ۱ــ دکمه روشن من را که می بینی دکمه خاموشت را میزنی بی چاره! از عشق می ترسی. کف پاهایم را می سپارم به پنجره٬خنک می شود کامپیوتر روشن می ماند آن بالاها ماه زیر ابر می لغزد... تایپ می کنم:رفته ای؟ تایپ می کنی: کامپیوتر دی سی می شود٬نکند غصه خورده است؟ یک نفر از صفحه مانیتور دستش را دراز می کند به دوستی٬دکمه خاموش را می زنم٬هوس برف کرده ام دکمه روشن را که می زنم عکس تو می آید٬گریه می کنم کیبورد جای چند قطره اشک می ماند آن دورتر ها صدای جارو می آید سطح آسفالت خش می افتد٬مانیتور من هم... توی کامپیوتر خط آدم ها یکی است نه می بینیشان نه صدایشان را می شنوی چطور عاشق شده ای احمق؟ دکمه خاموشت را بزن دمپایی هایت را پرت کن پابرهنه تا کنار پنجره بدو...نه! پرواز کن ۲ــ نوشتن متن بالا به هیچ وجه به معنای عاشق شدن اینجانب نیست!!!! امضا:اینجانب! ۳ــ در مقابل سنگینی نگاهت حتی کوه هم بی وزن است ۴ــ جدیدا خیلی رمانتیک شدم ۵ــ بالاخره شنبه میرم دانشگاه ۶ــ
| ||||
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
دوست دارم الکی گیر بدم | ||||
| ۱ــ گاهی روزنه ها نورانی ترند از خورشید و قطره ها طوفان خیز تر از دریا
گاهی خواب ها حقیقی ترند از زندگی و کلیشه ها شگفت انگیز ترند از تازگی گاهی خاکستر ها سوزنده ترند از آتش و پوسته ها عمیق تر از ریشه گاهی شوخی ها جانگزا ترند از اندوه و قهر ها٬عاشقانه تر از مهر گاهی سکوت ها شنیدنی ترند از صدا و گریه ها... ۲ــ این چرت و پرت هایی که این بالا نوشتم رو جدی نگیرید قاطی ام و دوست دارم الکی گیر بدم و مخالفت کنم اونا رو نوشتم که بعدش تکذیب کنم شما به بزرگی خودتون ببخشید ۳ــ تک بیتی های این پست: اولی: من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند دومی: بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست آن جا جز آن که جان سپارند هیچ چاره نیست ۴ــ از اون جایی که و در راستای اینکه تا آخر انجام ندادم دیگه تک بیتی نمی نویسم که این رسم چندین ساله رو حفظ کرده باشم ۵ــ دلم یه جعبه مداد رنگی ۲۴ تایی میخواد ۶ــ کسی میدونه چرا عمر آدما این قدر طولانیه؟ | ||||
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
تفنگ... | ||||
| پسرک نالید: بابا... مرد روزنامه را کنار کشید.کودک اندیشید٬ پدرش بی عینک مهربانتر بود. ـــ گفتم که نمی شه. کلاغی در هیبت پدر به او نگاه می کرد. بدش آمد. یک ربع التماس کرده بود.مرد از اینکه پسر خودش را لوس می کرد لذت می برد. کودک روی نوک پا بلند شد.چانه اش را به میز چسباند. لب ها را غنچه کرد. بیرون آورد.بوی عطر می داد پول را در دست کودکش گذاشت. ـــ برو بخر. پسر با اکراه گرفت.اخمو بود. ـــ چی میخری؟ ـــ تفنگ برای بازی. پسر سر را بالا گرفت.زل زد.با خشم گفت:اگه دیگه پول ندی می کشمت. دو انگشت را بر شقیقه پدر گذاشت. بنگ٬با قهقهه کودکانه دوید. مرد لرزید. به عقب تکیه داد. صدا در سرش پیچید. بنگ
تک بیتی های امروز:( این اصطلاح تک بیتی رو از خودم در کردم٬
۱ــ سرخی کفشت ای یار از خون عاشقان است کاری نمی توان کرد پای تو در میان است
۲ــ همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت کـــه رقـــیــــب در نیـــاید به بهـــانه گدایی
این دومی از عراقی بود ولی اولی رو نمی دونم درافشانی کی بوده امیدوارم هر کی بیاد اینجا و نظر نده یارش ولش کنه و بره
| ||||
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
تو به من خندیدی یا من به تو؟ | ||||
| ۱- سلام ۲- خوبم٬خوبی؟ ۳- شعر حمید مصدق یادتونه؟ ۴- چی؟ ادبیاتتون غنی نیست؟ ۵- خوب خودم واستون می نویسمش البته قبلا هم نوشته بودم نگید نگفتی ها!!!! ۶- تو به من خندیدی(اینجوری باغبان از پس من تند دوید٬ سیب را دست تو دید دست تو افتاد به خاک... و تو رفتی و هنوز سال هاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم: که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟ ۷- خب٬ حالا می پرسید که چی؟ ۸- چند وقت پیش توی یه مجله این شعر رو از زبون دختره خوندم دیدم جالب بود گفتم بذارمش تو وبلاگم که هم یه کار فرهنگی کرده باشم ۹-من به تو خندیدم(اینجوری دزدیدی!!! پدرم از پس تو تند دوید٬و نمیدانستی که باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است خندیدم تا که با خنده خود٬پاسخ عشق بغض چشمان تو دل من گفت:برو. چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را. و من رفتم و هنوز سال هاست که در ذهن من آرام٬آرام حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم: که چه میشد اگر باغچه کوچک ما سیب نداشت؟ ۱۰- حال کردین چقدر رمانتیک و قشنگ بود؟ اگه جوابتون منفیه یعنی به جای قلب سنگدان دارین ۱۱- تنها ماهی های مرده با جریان آب شنا میکنند ۱۲- خب حالا شنای ماهی ها چه ربطی به من و تو داره؟ | ||||
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
منم ابلیس | ||||
|
نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ گفتـی بـرو! بـاور نکردم.امـا خشم تو٬ ساده نبود.گفتـی برو!انگار محکم تر از همیشه بود. مهـربانی ات رنـگ باخـت.گفتـم:به خـاطـر یـک مـوجـود خـاکـی٬ رهـایم می کنی؟سکـوت کـردی.گفتـی:بـرو! فریـاد زدم:نـگاهـم کـن.نـگاهم نکـردی.نمـی دیدمت.دلم نمی خواسـت ((آدمت)) را هـم ببینم.تکـان می خـورد وسخـن می گفـت انـگار.همـه بـه خـاک افتـادند و سجده اش کردنـد.گفتـی:((جانشیـن مـن است٬خلیفـه اسـت))... و مـن...مـن سـوختـم به خـاک نیفتـادم.نمی توانستم بـرای یک مشـت گل زانـو بزنم.ایستـادم.مـحکـم و مقتـدر ایستـادم.گفتـی:زانـو بـزن.نتـوانـستـم.فریـاد زدم:ایـن همـان آدم خاکـی توست کـه ستـم خواهـد کرد.سرکش و طغیـانگر خـواهد شد٬تنگ چشـم و حریص٬ ناسپـاس و مجـادله گـر. این آدم توست؟...باز سکوت...آرام زمزمه کردی:خلیفه است. ...وای خلیفه٬ خلیفه٬ خلیفه٬ چقدر خندیدم! خلیفه ای که دروغ می گوید٬ خلیفه ای که گناه می کند.خندیدم و طعنه زدم:یک خلیفه گناهکار!...گفتـی:نخوت تـو را بلعیـده است خندیدم! سجده نکردم! رانده شدم! ...نمیدانم دوستت داشتم یا نه؟ قرن ها از آن روز میگذرد و من ساکن زمینم. بیـن همـه ایـن آدم هـای خـاکـی تـو! بیـن همـه دروغ ها و حرص هایشـان.بین فرامـوش کاری های گاه و بی گاه و نادانی هـایشـان! بین همـان هـا کـه می خـواهنـد نبـودنت را ثـابـت کنند یا نادیده ات بگیـرند.همـان ها کـه گـاهی٬ فقط گـاهی٬ به سراغـت می آیند. و مـن از شوق لبــریز می شــوم! من! ابلیس٬ فرزنـد آتش! از ذلت این عنصـر خاکـی لذت می برم.از این که امید هایت را نا امید می کنند شادی میکنم.و دلم برای لغزش هایشان پر میزند...و تو! با همه قدرت و بزرگی ات! زیاده گویی هایشان را می بخشی٬ هنوز تـوبه می پذیری و باران می بارانی و مهربانانه سرفرازش می کنی.عـجب از او که مـهربانی ات را می بیند و ستـم میکند و عجب از تو که ستمش را می بینی و مهربـانـی مـی کنی... و من هنوز از اینکه زشتی هایش را نادیده میگیری٬آتش میخورم انگار و برای نـابودی اش قسم میخورم.برای سرشکستگی اش لحظه شماری میکنم. منم! ابلیس!
| ||||
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
رفیق آزمون 86 | ||||
| رفیق آزمون ۸۶!
به آزمـون فکر میـکنی میدانم٬امـا از آزمـون که بگذریم هیچ فکرش را کرده ای کـه شب های آسمان بالای سرت٬چراغان چشمک چندین ستاره بی خواب است؟ یـا چـندین سپیده دم اسـت کـه دستـان گـندمـگون خورشیـد٬پنجـره سرد و شـب زده ی پلک های زمین را به بیداری داغ کوچه زندگی باز میکند؟ از آزمـون که بگـذریم٬آیـنه ای را سـراغ داری کـه زلال تـر از نـگاه مـادرت٬در تـو نـگاه کنـد؟ تـو را بداند٬لبـخندت را بـخندد٬گـریستنت را بگـریـد٬خستـگی هـایت را به دوش گیرد و... نه! کم نیستند زیبایی های زندگی من و تو! باور کن. رفیق آزمون ۸۶! بـه آزمون فکر میـکنی میدانم٬ امـا آزمون تو پایان دنیـا نیسـت که پـس از آزمـون نیـز شب های آسمان بالای سرت٬چراغان چشمک ستاره ای بی خواب است و شبانه های یـخبندان پلک های سـرد و شب زده زمـین همچـنان با رویـای آفتـابی دستـان خورشید٬ خواب را تـاب می آورد و با لمس سـر انگشتان طلایی اش زنـدگی را سـلام میگـوید. رفیق آزمون ۸۶! نگاهت را تـازه کن و تلاشـت را تن پوش << توکل >> بپوشـان و از اولیـن صبـح در راه هم صـدا با زمین وزمان فریاد کن: ((سلام زندگی))
این متن رو واسه همه ی اونایی که همسال کنکور داشتن نوشتم بخصوص مرجان گلم عارفه جونم گفتم دعا میکنم قبول نشی ولی دروغ گفتم دعا میکنم که هر کس زحمت کشیده نتیجه اش رو ببینه شما هم براشون دعا کنین
| ||||
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
تولد | ||||
امروز تولد وبلاگمه (یک ساله شد)کلی برنامه واسه تولدش داشتم ولی یه اتفاقی واسم افتاد که خودم دارم شاخ در میارم که با چه نیرویی موفق شدم آپ کنم ولی به هر حال تولد یکی یه دونم بود راستی این گل ها رو هم تقدیم میکنم به شما که اومدین تولد.ایشاالله جبران میکنم | ||||
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
دوباره اشک های ما... | ||||
| چـه خـوب شـد دوبـاره آمـدی٬بـرو کـمـی سـتـاره قـرض کـن
بــــرای صــبـح بــی اذانـمـان فـقــط دو تــا مـنـاره قــرض کـن بـرو دو کـوچـه مـانـده تـا خـدا٬ کـمی پــرنـده جـمـع کـن بـیـا کـنــار خـانــه فــرشتـه هــا٬دعـــا و خـنــده جمــع کــن بـیــا دعـا و صبـــح و نـور کـــم شـده٬ بـــرو ســـراغ جـا نــمــاز ها ولــی کـمـی گــل مـحـمـــدی ببـر بـــرای ســـوز و ســازهـــا به دل شکسته هاسری بزن٬به دست های پینه بسته هم کـه رکـعتی نمــاز می شـود ٬صــدای یـک دل شـکسته هم بــگـو کــه راه هــای آسـمـــان بــه قـول ابـــر بــــاز مـیــشـود بـگـو دوبـاره اشـک های مـا شـبی وسـیله سـاز می شـوند می خواستم تا ۲۹ تیر که تولد وبلاگمه آپ نکنم ولی هر کاری کردم نتونستم بی خیال امشب یشم امشب لیله الرغایبه میگن هر آرزویی که داشته باشی بر آورده میشه برای دختر کوچولویی که مادرش سرطان داره و امروز رو به خاطر مادرش روزه گرفته دعا کنین همین طور برای من که خیلی به این دعا احتیاج دارم....
| ||||
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
بارن نخواهد آمد | ||||
| ایـــن ابــرها عقیـم اند٬ بــاران نخـواهد آمـد
دریـا مـپیچ بـر خــود٬طـــوفان نخــواهد آمـد ای زخــم های مــانــده در انــــظار مــرهـم جـز زخـم٬زخـم خـونی٬بر جـان نخـواهد آمـد دیشـــب پـدر دوبــاره بی نـــان به خــانه آمد جایی که سفره خالیست ایــمان نخواهد آمد سـهراب خفتــه در خون٬رسـتم فتـاده از پای ایـن بــار آن تـهمتــن از خوان نخـــواهد آمـــد ـجای کمان آرش رنگین کمان نشسته اســـت دیگـر کمانکـشــی در میـــدان نخــواهد آمــــد بیهــوده با چــراغـت٬ای شـیـخ! گـرد شــهری زود اســت زود امــروز٬انســان نخــواهد آمـــد | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
شیشه باف | ||||
| شعر نمی بافد
شور نمی بافد شیشه باف شیشه می بافد شیشه می آورد بالا .حالا دیگر قدش را هم پوشانده است بیرون میزند با حصار های بافته اش تمام درها و پنجره ها را خوب محکم میکند تا هیچ آوایی... از این همه دهان های باز که دوره اش کرده اند متنفر است می خورد زمین حصار شکننده اش فرو می ریزد و دهان هایی که می خندند. شکلک در می آورند اراجیف می بافند. با دست هایی سخت مشت شده و مخفی حالا چهار دست و پا می رود روی معجونی از گوشت و خون وخرده شیشه و انزجار کجای دنیا ایستاده ای شیشه باف؟ بر کدامین خیال محال شیشه می آوری بالا؟ شعر می آوری پایین! حالا این سطور شیشه ای را که دوره میکنید سخت مواظب باشید! شیشه باف چشمش ترسیده است!
| ||||
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
به یاد دوست | ||||
| به مـژگان سـیه کردی هـزاران رخنـه در دینم
بیــا کـز چشــم بیمـارت هـزاران درد برچینـم الا ای هم نشیـن دل کـه یارانت برفت از یاد مـرا روزی مـباد آن دم که بـی یاد تو بنشـینم جهان پیراست و بی بنیاد ازاین فرهادکش فریاد که کرد افسون ونیرنگش ملول از جان شیرینم ز تاب آتش دوری شـدم غـرق عـرق چون گل بیار ای باد شبـگیری نسیمی زان عرق چینـم جهــان فانـی و باقـی فـدای شـاهد و سـاقی ـ که سـلطانی عالم را طفیل عشق می بینم اگربر جای من غیری گزینددوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم صبـاح الخیـر زد بلبـل کجـایـی سـاقیـا برخــیز که غوغـا میکـند در سر خیال خواب دوشینم شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعین اگر در وقـت جان دادن تو باشی شـمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت اوفتاد هـمانا بی غـلط باشد کـه حافظ داد تلقینم
| ||||
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
سال نو مبارک | ||||
سال نو مبارک | ||||
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
خندیدن!!!!!!!!!!!!!!! | ||||
۱-خندیدن یک جور عمل بی ناموسی است ۲-تنها چند دسته از جانوران می خندند(چون اصولا انسان آن قدر عقل دارد که نخندد)دسته اول عقب افتادگان ذهنی و دسته دوم دختران فراری ۳-هر کسی از خودش شادی درکند یک آدم منکرات سر خود است مگر خودت آدم مورد داری هستی که شادی میکنی؟ ۴-شادی بر چند قسم است: الف- خنده:عملی که صدایش هرهروکرکر است معمولا نسوان مساله دار با بقال و عطار هره میروند و کره می آیند مصرف دیگری هم ندارد! ب- دست زدن:یک فعل قبیحه.اصولا هر بار میمون را به رقص می آورند از این عمل جهت تسهیل امر استفاده می شود برای ابراز شادمانی به اشکال سنیع هم استفاده می شود قرتی بازی ای که دوم خردادی ها ول کن آن نیستن سوسول های جلف از این کارا میکنن ج- رقصیدن:اولندش بگو حرکات موزون حیا هم خوب چیزیه بعدش هم یه چیزی است که مسلمان نشنود کافر نبیند چیزایی که به برخی نواحی مربوط میشود خودش مشکل دارد حالا اگر شما حرکت را هم به آن اضافه کنید که دیگر واویلا!!! ۵-در بعضی موارد خاص آدم از خودش شادی درمیکند: الف-وقتی تیم فوتبال ایران استرالیا را شکست میدهد یعنی اگر آدم عاقل عقل در کله اش باشد باید صبر کند تا بالاخره یک روزی ایران به استرالیا بخورد تا اگر بردیم شادی کند بیشتر از این جایز نیست ب-در هنگام عروسی که دو حالت دارد:اول آنکه خواهر فرد شادمان عروس شده باشد که اصلا شادی ندارد و سر شکستگی هم دارد و اصلا خوب نیست و خدا مرگم بدهد و خفت از این بدتر؟؟؟؟؟ و دوم حالتی است که برادر آدم داماد شده باشد که واقعا اگر کسی عقل توی کله اش باشد با آن همه خرجی که روی دست خانواده گذاشته شده عزا می گیرد و شادی نمیکند ج-هنگام قبولی در کنکور دانشگاه:بدبخت تازه اول بیچارگیته!!!فکر کردی مدرک بگیری کار گیرت میاد؟آخه دانشجو هم شد آدمیزاد؟تو دیگه چقدر پشندی هستی ۶-آدم شاد یعنی آدم بی عار! اصولا آدم شاد به درد لای جرز دیوار هم نمی خورد چون آن جا هم میخندد و دیوار میلرزد و این برای ضد زلزله بودن خانه ضرر دارد ۷-جنبیدن در فرهنگ لغت شادمانی جایگاه خاصی دارد:جنبیدن در ناحیه پا فقط در حیطه پا مجاز است جنبیدن در ناحیه دست فقط برای زدن مشت معنا دارد جنبیدن در ناحیه سر فقط برای چشم گفتن استفاده دارد جنبیدن در بقیه نواحی... مگه خودت خواهر مادر نداری؟ ۸-بدترین کارهای دنیا این طوری اند:دزدی سوار کردن دختران فراری جهت رساندن آن ها به مقصدی که در انتظارشان است طنز نویسی ۹-تموم شد!! این همه براتون نوشتم شما هم یه خرده از وجدانتون استفاده کنید | ||||
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
بعد از مدت ها سلام | ||||
| سلام
بالاخره امتحانات تموم شد و من تونستم بیام سراغ این وبلاگ در جواب آقا رامین باید بگم اسکریپت رو دانلود کردم ودیدم خیلی جالب بود البته اطلاعاتم در این زمینه خیلی محدوده و نمی تونم اون طور که می خوای جوابتو بدم که اون می مونه برای وقتی که اطلاعاتم تکمیل شد ولی باید بگم از اسکریپتت خیلی خوشم اومد دختر باران:وبلاگ جدید مبارک آبنبات جون تولدت مبارک | ||||
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
یه شعر قشنگ از آنا آخماتوی | ||||
او سه چیز را دوست داشت٬او در این دنیا سه چیز را دوست داشت:دعای شامگاهی٬ طاووس سپید.نقشه رنگ پریده را... و سه چیز را دوست نداشت:گریه کودکان٬مربای تمشک با چای وپرخاشجویی زنانه... ومن همسر او بودم...
| ||||
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
عنوان بی عنوان!!!! | ||||
| ۱- سلام ۲- بی معرفتا یه خبر از من نمی گیرین؟ ۳- شهادت امام علی رو تسلیت می گم. ۴- دلم براتون تنگ میشه ۵- توروخدا نظر بدین ۶- من غذا پختن بلد نیستم ۷- امیدوارم به زودی با مطلب جدید برگردم ۸- خداحافظ (نظر یادتون نره) | ||||
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||
لبخند جاودانه مونالیزا | ||||
لئوناردو یک دیوانه بی نظیر بود می دانستند لئوناردوی جوان نه تنها با دست چپ می نوشت بلکه حروف را هم برعکس روی کاغذ می آورد بطوریکه نوشته هایش را تنها در جلوی آینه می شد خواند. لئوناردو یک ماشین پرواز و چند اسلحه گرم هم طراحی کرد. برای آگاهی از بافت های عضلانی حیوان ها شکم چند اسب را پاره کرد و به تشریح تک تک عضله های آن ها پر داخت. این طور بود که توانست شاهکار مجسمه های جهان یعنی کولئونی اسب سوار را خلق کند. مونالیزا را یک بار از موزه ی لوور دزدیدند اما با تلاش پی گیر پلیس بین الملل شاهکار تاریخ هنر جهان دوباره پیدا شد.
| ||||
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط luckyluck | | ||||

